یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

یسنا گلی

تولدت مبارک بابایی

سلام عزیز دلم. امروز تولد بهترین بابای دنیا یعنی بابا علی هستش. تولدت مبارکککککککککککککککککککککککککک عزیزم                                                          دستانم تشنه دستان تو، شانه هایم تکیه گاه خستگیهایت  به پاکی چشمانت قسم تا ابد با تو میمانم  بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم  چون میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت...
30 ارديبهشت 1391

خدایا ازت ممنونم یسنا جونم خوب شده

سلام دخمل گلم   امروز میخوام خبر خوب شدنتو واست بنویسم و از خدای مهربون واسه این لطف بزرگ ممنونم و شکرگزار . خدارو شکر یکی دو روز بعد ماساژ و ورزشی که دکتر شهابی بهم یاد دادن تا روی پات انجامش بدم حس کردم که راه رفتنت بهتر شده و دیگه پاتو کمتر کج میزاری و بهتر راه میری.نمیدونی چقدر خوشحال بودم و چه حسی داشتم  باورم نمیشد بعد این همه روز که درد داشتی و هیچ دکتری نمیتونست بفهمه که چته و چه مشکلی داری با یه ورزش و ماساژ ساده داری بهتر میشی.   بقیه در ادامه مطلب.......   خیلی خوشحال بودم و همش خدارو شکر میکردم و واسه دکتر شهابی دعای خیر میکردم در طول روز چندین مرتبه پاهات را با روغن نارگیل و بادام تلخ...
27 ارديبهشت 1391

یسنا جونم و مهمونی ها

سلام عزیز دلم اینروزا حسابی تنبل شدم و کم میام تا واست بنویسم ، ببخش عزیزکم.  اما سعی میکنم  الان جبران کنم و همه چیو واست بنویسم روز چهارشنبه خاله فریبا بهم اس ام اس داد که واسه پنجشنبه شب میان خونمون.منم با کمال میل گفتم منزل خودتونه و خوشحال میشیم. عصرش با بابایی رفتیم خرید و بعد اونجا تو جیگملم را بردیم پارک انقلاب تا ازت عکسای خوشمل بگیریم.آخه اونجا واقعا منظره های خیلی قشنگ و جالبی داره. البته واسه عکس گرفتن و اینکه حتما باید عکست خوشمل میشد و با کیفیت دلیل داشتیم   بقیه در ادامه مطلب...............     به دلیل اینکه تو خانوم خوشگله از عکاسی و عکس گرفتن و آتلیه رفتن فراری هستی مجبور شدی...
25 ارديبهشت 1391

روز مادر مبارک

    وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد  درستایش دنیای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود وگلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت. شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم. مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد. ایمانم از دعای توست وخدایم ...
23 ارديبهشت 1391

اول دکتر بعد پارک

سلام یسنا جونم دیروز دوباره بردیمت دکتر.به خاطر درد پای کوچولوت قربونت برم. مامان جون واسه خاطر درد دستش دکتر واسش چند جلسه فیزیوتراپی نوشته بود که مامان جون رفت کلینیک فیزیوتراپی کیمیا. که دکتر اونجا دکتر شهابی هستش.مامان جون عصر یکشنبه که واسه شاک ویو رفته بود ، در مورد پا درد تو با دکتر صحبت کرده بودن و دکتر گفته بود که یه روز عصر ببریمت تا از نزدیک پات و راه رفتنت را ببینن و معاینه ات کنن. واسه همین دیروز عصر با مامان جون و بابا جون رفتیم اونجا. تو مثل همیشه به محض ورود به اونجا و دیدن افراد که روپوش پزشکی داشتن شروع کردی به گریه کردن و داد و بیداد دکتر شهابی هم هرچی باهات بازی کردن و حرف زدن اصلا توجه نمیکردی و فقط گریه می...
20 ارديبهشت 1391

نگرانم یسنایی

سلام جیگر گوشه ی مامان نمیدونم چی بگم و از کجا شروع کنم؟ این روزا اصلا حال و حوصله هیچیو ندارم.از هر طرف واسم میرسه.نمیدونم چی شده که هنوز یه مشکل که واست پیش اومده حل نمیشه مشکل بعدی واست پیش میاد. بازم خدا رو شکر میکنم. بدتر از بد همیشه هست ولی مامانی دیگه دارم از غصه دق میکنم .آخه چرا اینجوری شده؟ چرا همش ضربه میخوری و دائم مریضی.تو که پاک و معصومی قربونت برم.شاید خدا میخواد امتحانمون کنه.ببینه چقدر تحمل سختی ها را داریم.!!!!!!!!!!!!!! اما آخه چرا تو؟ چرا همش تو اذیت میشی عسلم؟   بقیه در ادامه مطلب........   قربون اون پاهای کوچولو و نهیفت برم من که یکیشون آخ شده و هنوز خوب نشده بعد اینکه دکتر صادقی فر...
18 ارديبهشت 1391

یسنا جونم پاش آخ شده

سلام جیگملم این چند روز گذشته تقریبا همش با نگرانی استرس واسمون گذشته. عصر چهارشنبه رفتیم خونه بابا جون و دیدیم که خاله ژيلا اینا هم اونجا هستن و تو خیلی خوشحال شدی که حوریه و فاطمه هستن و میتونی باهاشون بازی کنی  بعد چند دقیقه فهمیدیم که باباجون و مامان جون دارن میرن دیدن یکی از آشناهامون که از حج اومده بودن و ما هم تصمیم گرفتیم که بریم و به حوریه گفتیم زود برمیگردیم تا دوباره شماها بازی کنین اونجا که رفتیم کلی نی نی بود و تو هر چند دقیقه با یکیشون بازی میکردی و اینقدر خوشحال بودی اصلا ننشستی و همش داشتی این طرف و اونطرف میدویدی و میخندیدی قربونت برم بعد یک ساعتی برگشتیم خونه باباجون اینا و تو با حوریه مشغول بازی شدی تا...
16 ارديبهشت 1391

یسنا و هواپیمای بادی

سلام عزیز دلم سه شنبه شب خونه عمو بابایی دعوت بودیم .یه مهمونی جا مونده از مهمونی های عید بود واسه خاطر اینکه عمو و خانومشون به سفر حج مشرف شده بودن مهمونی نتونستن بدن تو ایام عید.البته  بعد برگشتنشون از حج یه ولیمه تو هتل آسمان دادن و ما هم رفتیم.اما لطف کردن و دوباره مهمونی گرفتن و دعوتمون کردن البته این دفعه مهمونی تو خونشون بوداونشب عمو بهت یه هواپیمای بادی خوشمل بزرگ دادن.تو هم  کلی ذوق کرده بودی و همش باهاش بازی میکردی نفسم و این طرف و اونطرف میدویدی تا آخر شب آخر شب هم لطف کردن و دادنش به خودت  و آوردیش خونه.دستشون درد نکنه ...
16 ارديبهشت 1391

یسنای مامان+عکس

سلام قند عسل مامان قربونت برم من که دیگه کم کم داری دخمل خوبی میشی و بهانه گیری هات کم شده در ضمن غذا خوردنت هم بهتر شده و گاهی وقتا خودت ازم میخوای که بهت غذا بدم وای نمی دونی که چقدر خوشحالم که داری به روزهای قشنگ قبلیت برمیگردی و حالت داره کم کم میاد سر جاش دیروز تقریبا بدون گریه کردن لالا کردی و ازم خواستی تا واست قصه بگم تا خوابت ببره. چند روز قبل داشتیم عکسهای توی گوشی بابایی را نگاه میکردیم دیدیم که چند تا از عکسهای مسافرت بندر عباس اونجا بوده و ما یادمون نبوده. حالا با تاخیر دو ماهه عکسهارو واست میزارم عسلم                   &nb...
11 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد